-
این مرگ را نوشتن باید
امراله نصرالهی -
پارادوکسِ فنجان و فقر؛ آیا کافهها آخرین سنگرِ بقای روانی هستند؟
فرزاد صدری -
«افضل آرانپور»؛ ماشین گلزنی و مهاجم فراموش نشدنی فوتبال استان
سید ابوصالح دانشفر -
چرا از نوسازی مدیریت گریزانیم؟
ولی الله شجاع پوریان -
«هادی محقق»؛ سینما، تنهایی و جستوجوی معنا
سید نورمحمد حسینیسوق -
«چین و بازی دوگانه در بحران ایران و آمریکا؛ آیا منافع اقتصادی، پکن را با پرچم حقوق بینالملل وارد میدان خواهد کرد؟»
سید ابراهیم دادگر -
از حقخواهی مردم تا تراژدی غرور؛ بازخوانی یک سقوط در سیاست زاگرس
سید علی حمیدهکیش -
آقای بزرگواری؛ مطالبهگری زمانی معتبر است که کارنامه هم در معرض مطالبه باشد/ظرفیتهای کهگیلویه مغفول نیست؛ حلقه مفقوده، توانایی تبدیلِ ظرفیت به نتیجه است
شهرام مومن نسب -
جنگی که قرار نیست تمام شود؛ تاکتیک «چمنزنی» آمریکا و قمار ایران با تنگه هرمز!
سید ابراهیم دادگر -
مردی از زاگرس؛ از تبار آریوبرزن، در قامت یک مدیر ملی
محمدحکیم الهی
-
یلدا زیر تیغ گرانی/ سنتهایی که با افزایش قیمتها رنگ باخت
-
شریعتی: تلاش کردم صدای فرودستان و بیصدایان باشم/ تاریخ را با دید انتقادی و فارغ از نگاه ایدئولوژیکی بخوانید/ روایت وقایع ۱۹شهریور تا ۱۹ آبان گچساران/ فیلم
-
اختصاص 5 میلیارد برای تخریب و بازسازی ساختمان شهرداری دهدشت
-
وضعیت اسفناک جاده روستایی « امامزاده نورالدین(ع) » کهگیلویه/ وعده هایی که قرار نیست عملی شوند!/+فیلم
-
«پل چهارم بشار یاسوج» همچنان در پیچ و خم وعدهها
-
آفت پروانه سفید برگخوار درختان تنومند زاگرس را به زانو در میآورد / ابتلای ۶۰ هزار هکتار جنگلهای کهگیلویه به آفت
-
روایت کوتاه اَفتونیوز از زندگی پر مشقت مادر دهدشتی و دو فرزند معلولاش
-
حال و روز جنگل های زاگرس خوب نیست/ امکان زادآوری درختان آن را به صفر رسیده است/قُرق بانی منطقی نیست
-
حمله ملخ ها به روستای« جلاله» / ماجرا چیست؟
-
خانههای دولتی دهدشت در قُرق یک لیست ۳۰ نفره/ راه و شهرسازی کهگیلویه آییننامه تخلیه منازل سازمانی را مطالعه کند
- سایر اخبار
- 0
- پنج شنبه , 3 مهر 1404 -PM -02:25
گفتگوی با اولین بانوی نویسنده استان؛
«سیمین طاهری بویراحمدی» راوی زندگی سخت و مشقتبار زنان عشایر/ «روح سرکشی» که «سرگذشت صنوبر» را به تصویر میکشد/ نوشتن شبیه آیینه است که افراد خود را در آن میبینند
در مورد آثارش میگوید اولین نوشتههایم را هیچگاه چاپ نکردم. کتاب سرگذشت صنوبر، شهربانو و سروناز چاپ شده است. نوشتههای من همه واقعی هستند فقط ممکن است اسامی تغییر کرده باشد و تنها یک داستان تخیلی به نام دنا داشتم.
افتونیوز| اولین بار در وصف دنا نامش را در یادداشتهای سایت افتونیوز دیدم کلام ساده و پرمفهومش جذبم میکرد که برای شناختش گام بردارم، «سیمین طاهری بویراحمدی» اولین بانوی نویسندهی استان است که در دورانی که بانوان حتی حق درس خواندن نداشتند قلم به دست گرفت و نوشتن را آغاز کرد.
خانم طاهری بویراحمدی این شانس را داشت که فرزند پدری باشد (کی عطا طاهری بویراحمدی) که سواد و درس خواندن را فضیلت می دانست و همیشه کتابی در دست داشت و خانهشان محل رفت و آمد بسیاری از بزرگان کشوری و استانی بود.
ذوق و قریحه سرشار این بانو و محیط بزرگ شدن در لابه لای کتابخانه بزرگ پدر این استعداد را در وی پرورش داد. زن بودن بهانه دیگری شد که از سختی ها و زندگی مشقت باز زنان زادگاه و سرزمینش بنویسد و نقاشی هایی ثبت کند. نقاش نبود اما علاقه مند بود و برای دل خودش، تصاویری که عمده ی موضوع آن ها زنان بود، را نقاشی می کرد
«سروناز» و «سرگذشت صنوبر» و «شهربانو» به خوبی وضعیت زنان این گوشه از ایران را به تصویر می کشد. آنجا که نویسنده، سرگذشت واقعی سروناز و صنوبرهای این دیار را روایت می کند. قلم ساده و روانش مخاطب را بدون هیچ واسطه ای به دنیای سخت و مشقت باری که بر زنان رفته می برد. فرهنگ عامیانه مردم کهگیلویه و بویراحمد که شامل لغات و اصطلاحات لری است نیز از دیگر نوشته های سیمین طاهری بویراحمدی است. سرگذشت صنوبر از آن جهت مهمتر است که نوعی انتقاد از وضعیت زندگی است که خود و برخی از زنان دیگر گویا در آن اسیر شده بودند!
گفتوگوی دوستانهای با این بانوی فرهیخته انجام شده که در پی میآید:
اَفتونیوز: از شروع نوشتن بگویید
**سیمین طاهری بویراحمدی: من در دوران نوجوانی وقتی ۱۲ ساله بودم مینوشتم، آن زمان بیشتر به صورت نثر مینوشتم اما متاسفانه دفترم را بعد از نوشتن گُم کردم و دفتر کلا رفت و همیشه برای آن ناراحت هستم. نوشتههای من واقعی و به زبان ساده هستند و از سن ۱۸ یا ۱۹ سالگی مواردی گذری مینوشتم و هیچگاه چاپ نشدند. بعد از سن ۲۰ سالگی شروع به نوشتن به طور جدی کردم و با توجه به زندگی خاص منطقه ما و متاهل بودنم، چندان وقتی برای نوشتن نداشتم.
*از انگیزه برای شروع نوشتن میگوید و شوقش به نوشتن در گفتارش نیز هویداست
**پدرم اهل کتاب و مطالعه بود ولی آن چیزی که به من انگیزه برای نوشتن میداد این بود که دوست داشتم فراتر از زندگی معمولی قدم بردارم و ذوق و شوقی درون من بود. زندگی را طور دیگری میدیدم و به خصوص در مورد زنان و دختران چون معتقد بودم حقشان پایمال شده جور دیگری نگاه میکردم.
*به مقایسهای از وضعیت زنان در امروز و گذشته میپردازد
**دوره فرزند من خیلی بهتر از دوره من بود وقتی انسان مسائلی را میفهمد و مطالعه داشته باشد به حقوق خود بیشتر باخبر میشود و درک میکند مرد و زن هر دو انسان و شبیه دو بازو هستند و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد، شاید زنان به لحاظ جسمی در بعضی کارها ظریفتر هستند ولی به لحاظ فکری ممکن است یک زن خیلی تواناتر از یک مرد باشد چه خوب است که زن و مرد هر دو توانا باشند ولی متاسفانه در بیشتر کشور و مخصوصا استان ما مردسالاری وجود داشت، به صورت شورایی تصمیم میگرفتند و حق انتخاب همسر را حتی از یک خانم میگرفتند و هر چیزی که آنان میخواستند باید رخ دهد و حتی مادران، چون نوع زندگی به گونهای بود که زنان تابع خواستههای مرد زندگی بود. یعنی پدر و مادر همیشه با هم تصمیم میگرفتند و برای مادرها جا افتاده بود که باید اینگونه باشد که هر چه مرد میگوید گوش بگیرند اما من خلاف این رویه را داشتم و دوست داشتم چیزی که تشخیص میدهم و به ضرر آبروی خودم و فرد دیگری نیست انجام دهم و به همین دلیل دوست داشتم همیشه برای زنان و دختران بنویسم ولی متاسفانه فرصت درس خواندن نداشتم چون درگیر خانه داری، فرزند داری و مهمانداری بودم و برای همین نوشتههای من ساده و قابل فهم برای همه جامعه هستند.
پدرم کتابخانهای داشت که من هر زمان بیکار میشدم به سراغ مطالعه کتابهایش میرفتم و خودمم ذوق نوشتن داشتم. فمنیسم نیستم، شادیها و رنجهای مردان و زنان هر دو برایم مهم بودند ولی از اینکه حق زنان و دختران که خود یکی از آنها بودم پایمال میشد ناراحت بودم چون خود مستقیم با آن درگیر بودم.
*از نگاه جامعه برای نابرابری زن و مرد گفتم و خانم طاهری با جسارت تمام مخالفت خود را بیان میکند
**این نگاه در این زمان مردود است در گذشته از نظر من این جملات نیروی بازدارنده برای زنان و دختران بود و نمیخواستند دختران کاری کنند و استقلال مالی پیدا نکنند.
چون این مورد مهم بود شما وقتی استقلال مالی داشته باشید کمتر زیر بار توهین و تحقیر میرفتید. زنان در جامعه گذشته بارها کتک میخوردند ، زنان عشایری از صبح تا عصر بدون مزد زحمت میکشیدند و تا وقتی پیر و شکسته میشدند فوری مردان به دنبال ازدواج مجدد میرفتند و سوادی برای دفاع از حقوق خود نداشتند فکر میکردند طبق گفته دیگران ضعیفه هستند.
*از کلمه ضعیفه متنفر بود /در نگاهش فهمیدن دردناک است
**من بچه که بودم از کلمه ضعیفه نفرت داشتم. چون ضعیفه نبودیم یک انسان بودیم مرد و زن انسان هستند. معتقدم باید به دید انسان به یک زن نگاه کرد نه به چشم یک برده یا شخص دوم! مرد و زن هر دو با حقوق مساوی انسان هستند. و فهمیدن این است که سخت است وقتی نفهمید راحتتر زندگی میکنید ولی وقتی فهمیدید اگر بخواهند جلوی تو را هم بگیرند ناراحت هستی و میدانی نه میتوانی به چیزی که مدنظرت است برسی و نه هم میتوانی ساکت باشی!
هر چه به جامعه ی زنان و دختران سران ایلات نگاه میکردم، آنان نسبت به طبقات پایین تر بیشتر در تنگنا یا بهتر بگویم اسیر بودند چون بیشتر نگاهها بر رفتار، کردار آنان و زندگی شان متمرکز بود، به جرات میتوانم بگویم اکثر آنها زنانی برجسته، فهیم، زیبا و شجاع بودند. مسائل را به خوبی درک می کردند و میفهمیدند اما متاسفانه نمی گذاشتند برای آینده ی خود تصمیمی بگیرند یا حتی اظهار نظری کنند. همیشه تصمیمات به شکل شورایی متشکل از پدر و عموها گرفته میشد) و تصمیم گیرنده مردها بودند.
من دوست داشتم رنجها و شادی زنان و بعد مردان را بنویسم و از دید خود کار خاصی نکردم و دوست دارم فراتر از این مینوشتم اما خوب مشکلات و درگیریهای زندگی اجازه نداد.
*از پدر میگوید و در صدایش بغض دلتنگی پدر و صلابت کلامش افتخار به پدر را تداعی میکند
**رابطه من و پدر علاوه بر پدر بودن، دوستی بود و دوست خوبی نیز برای من بود. پدرم از خانوادهای بود که همه از خوانین بودند ولی پدرم، معلمی و مردم را انتخاب کرد و مردم برایشان مهم بود و عنوان کِی و خان برایشان مهم نبود. پدرم را اصلا نمیتوانم توصیف کنم و اینقدر دوستشان داشتم و دارم و بهترین دوستم بودند ،کلمه پدر خیلی معنا دارد و خیلی بار سنگینی دارد و هیچچیزی زیباتر از پدر نیست.
تنها گلایه از پدر را مطرح میکند تنها گلایهای که از پدر داشتم در بحث انتخاب شریک زندگی بود. رفیق زندگی باید کسی باشد که تو را درک کند و در این مورد متاسفانه نه پدر تنها بلکه کل خانواده تصمیمگیرنده بود و تنها گلایه من در زندگی همین موضوع بود. وقتی پدر کتاب میخرید و به خانه میآورد و ما میتوانستیم مطالعه کنیم مشوقی برای کل خانواده بودند و حتی مشوقی برای تمام افرادی بودند که سواد داشتند.

*از دغدغههای «کیعطا طاهری» برای فرزندان استان میگوید
**تمام فرزندان استان چه دختر و چه پسر هرگاه در زمینهای رشد میکردند و به نفع خودشان و مردم بود هیچگاه پدر احساس نمیکرد که فرزند دیگری است و همان لحظه آن فرد را فرزند واقعی خود میدانست و این احساس خیلی قشنگ را تا هنگام مرگ داشت. همیشه سرشان شلوغ بود و در کنار مردم بودند و هیچگاه تا هنگام مرگ تنها نبود و شبی نبود که بتوانیم تنها و کنار هم باشیم و همیشه چون جمعگرا بود مردم اطرافش بودند. اولین بار که نوشتم و برایش خواندم خوشحال شد و وقتی دفترم را گم کردم به من گفت: چیزی که گم کردی حاصل فکر و اندیشه تو بود و نتوانستی از آن حفاظت کنی!
در مورد آثارش میگوید اولین نوشتههایم را هیچگاه چاپ نکردم. کتاب سرگذشت صنوبر، شهربانو و سروناز چاپ شده است. نوشتههای من همه واقعی هستند فقط ممکن است اسامی تغییر کرده باشد و تنها یک داستان تخیلی به نام دنا داشتم.
کتابی نوشتم و با توجه به اینکه نوشتههای من واقعی است و دردها و شادیهای جامعه در آن موجود است سبب میشد که دو سه سال در ارشاد بماند و چندباری نیز به تهران رفتم و پاسخگو بودم و ۱۲ داستان آن نیز حذف شد و برای کلمات نیز خیلی ایراد گرفتند و تقاضای جایگزینی کلمات را داشتند. کتابها و داستانهایی که اجازه چاپ به آنها داده شد در قالب یک جلد به نام سروناز چاپ کردم در قالب تعداد محدودی از آن را چاپ کردم.
*در صدایش هنگام تعریف گذشته غم نهفته است و میپرسم اگر به گذشته برگردید همین راه را میروید یا نه؟!
**اگر زمان امروزی باشد که دختران به دانشگاه میروند و زمینهی رشد مهیا است خیلی بهتر این مسیر را طی میکنم. چون من در یک سیستم فئودالی متولد شدم و آن زمان برای نجات خود خیلی مبارزه کردم و سختیها کشیدم و حتی دوست دارم آن رنجها را بنویسم و اگر فرصتی پیش بیاید قطعا مینویسم.
من مطرح نیستم افراد زیادی شبیه من بودند و شرایط من را داشتند که من بهترینشان بودم که چقدر سختیها به خاطر زندگی آیندهام کشیدم و به نتیجه هم نرسیدم، با یک سیستم بسته مبارزه کردن خیلی سخت است، پدرم انسان بسیار خوبی بود ولی خوب یکی از تصمیم گیرندگان بود و به همین دلیل از لحاظ روحی و جسمی خیلی شکنجه شدم و همهی رنجها را با سکوت پشت سر گذاشتم چون حرف زدن فایده نداشت!حتی در مقابل کتک خوردن هم سکوت میکردم.
*معترف به داشتن روح سرکش است
**من مبارزه کردم و واقعا بر سیستمی پیروز شدم و خود را نجات دادم ولی باز به شکل دیگری از من انتقام گرفتند چون من روح سرکشی داشتم که هیچگاه خود را کمتر از یک مرد نمیدانستم و دوست داشتم، زندگیام را خود انتخاب کنم و فردی که مرا درک کند و بفهمد را انتخاب کنم برای من پول،ثروت و مدرک مهم نبود، چون خیلیها هستند دکترا دارند ولی فقط مدرکی دارند ولی خیلی از مسائل جامعه را نمیتوانند درک کنند حتی شخصی که کنار آنها زندگی میکنند را نمیتوانند بفهمند، هنوز با یک نگاه بدین صورت که چون جنس مخالفم واردتر هستم نگاه میکنند در حالی که یک زن میتواند با یک کلام مسئله مهمی را حل کند و اگر دوره من دوره امروزی بود مطمئنا رشد بیشتری داشتم در زمینههای مختلف تلاش میکردم و حتما در رشتهای که دوست داشتم به دانشگاه میرفتم. اگر به همان زمان گذشته نیز برگردم، قطعا باز هم همان کار را انجام میدهم و حرفها و تحقیرها و کتکها را به جان میخرم تا راه خودم را بروم.
*از ویژگیهای شریک زندگی مناسب میگوید
**گاهی متوجه میشوید یک فرد هم فکر تو نیست هم فکر بودن خیلی مهم است و حتی اگر کمی به لحاظ فکری به هم نزدیک باشید هم خوب است. وقتی انسانها هم فکر نباشند یک عمر ناراحت هستند دشمن نیستند فقط همفکر نیستند، هم فکر که نباشی هم سلیقه و هماهنگ نیستید و نباید زیر بار این مسائل رفت.
*از تشویقها و سرزنشها در نویسندگی میگوید
**نوشتن در قالب متفاوت است من همیشه سادهنویسی مد نظرم بود چون سادهنویسی باعث میشد تمام اقشار جامعه بتوانند مطالب من را بخوانند، من دوست داشتم زنان و دختران عشایر نوشتههایم را بخوانند و باعث خوشحالی آنان شوم. به یاد دارم یک خانم با ذوق و شوق زیاد در حالی که صورتم را میبوسید گفت قربانت بروم تو سرگذشت من را نوشتی در حالی که ممکن است سرگذشتها شبیه به همه باشد نه مختص آن فرد باشد ولی حرف و درد دل افراد مختلف بود و وقتی که میبینم ساریگل خوشحال است و احساس میکند سرگذشت وی نقل شده خوشحال میشوم و حس میکنم جایزهای دریافت کردم و چون ساده بود و آن بانوی عشایری هم مفهوم را فهمید.
به همان اندازه که عدهای خوشحال بودند افرادی بودند که از نوشتههای من خوششان نیامد و به نظرم غیر طبیعی نیست. این را بگویم کسی که چیزی را مینویسد و یا پا در راهی میگذارد قطعا میداند برای عدهای خوش آیند است و می تواند برای عدهای نیز برعکس ناخوش آیند باشد. چون ممکن است مطابق سلیقه همه نباشد
من اشتباهات بعضی آدمها را نوشتم. به کسانی که خوششان نمی آمد گفتم مگر شما از آن اشتباهات انجام داده اید که از این نوشتهها دلخور هستید؟! سرگذشت صنوبر مربوط به یک فرد خاص نیست.
*یک نوشته همانند آیینهای است که هر کس می تواند خود را درون آن ببیند
**به طور کلی هر کس چیزی بنویسد قطعا عدهای خوششان میآید و عدهای بدشان میآید، گفتم نوشتن همانند آیینهای است که انسانها وقتی آن را بخوانند میتوانند بدیها و خوبیهای خود را ببینند و هدف ما این است که آنها را به سمت خوبی هُل دهیم. اعمال انسان مثل بذر است اگر بذر بدی بریزی، بدی برداشت میکنی و برعکس آن نیز صادق است و انعکاس دارد.
افرادی که استقبال کردند خیلی بیشتر از تعداد محدودی بودند که مخالف بودند گفتند تو نوه خانعلی خان هستی و حتی یکی به من پیام داد که تو خود نوهی خان بزرگ منطقه بودی تو نباید مینوشتی گفتم این صحبت شما دلیلی ندارد و من سرگذشت انسانهایی را نوشتم که با توده زیر دست خود درست رفتار نمی کردند. تازه درطبقه یا قشر خوانین و کدخدا انسانهای بزرگ، فرهیخته و مردم دوست وجود داشت و دارد که واقعا دوست دار، رفیق و رهبر مردم ایل، طایفه و مال خود بودند. آنقدر محبوب بودند و هسنتند که در وصف شان ترانه ها خواندند و اشعار حماسی زیادی برایشان سروده اند. گرچه کلمه خان یک کلمه مغولی است و مربوط به ایران نیست چون ما خان نداشتیم و خان مربوط به مغول است که آن موقع به ایران حمله کردند ماندگار شد. ما کِی به معنی کیان داشتیم. خوانین استان ما درگذشته ها همه کیانی بوده اند بازماندگان کی خسرو، کیقباد، گودرز و گیو بوده اند.
هدفم از نوشتن یادآوری این موضوع بود که تا انسان زنده است تنها دو چیز از آن باقی میماند که آن خیر است و شر نه کاخ ماند، نه نام و نه زر.
*از توصیه برای دختران امروزی پرهیز داشت چون آنان را در جهان بدون مرز امروز پیشرو میدانست
**من حرفی برای دختران امروز ندارم چون دختران امروزی چنان فهیم و باسواد هستند که نمیتوانم چیزی بگویم. چون با جهان بدون مرز در ارتباط هستند و من خودم را به گونهای نمیبینم که پیامی برای آنها داشته باشم. جهان بدون مرز یعنیدختران خیلی آگاه هستند ممکن است بعضی از آنها بر اثر بی تجربگی کاری انجام دهند ولی از لحاظ فهم، سواد من این اجازه را به خود نمیدهم که پیامی برای آنها داشته باشم چون خیلی پیشرو هستند و نمیتونم پیامی برای آنها داشته باشم.
*از چاپ کتابهایش پرسیدم گویا دل پُری داشت
**تعداد محدودی از کتابم چاپ کردم که به دوستانم تقدیم کردم و بعد از آن پیگیری نکردم. خیلی برای چاپ کتاب سختگیری میشد.
*از ملاقات با وزیر فرهنگ و ارشاد و جسارت خود میگوید
**به یاد دارم برای چاپ کتاب خیلی مراجعه کردم و مرتب باید در رفت و آمد با تهران بودم که یک بار که برای حضور در دفتر مشاور وزیر فراخوانده شده بودم گفتم میخواهم با وزیر صحبت کنم.
کتاب فرهنگ عامیانه که نوشته بودم خیلی اذیت شدم و ضربالمثلها را میگفتند مفهومش جابه جا شده و پالایش میشد و مرتب به تهران احضار میشدم و چندبار از یاسوج به تهران رفتم.
یک بار که مشاور آقای صفاری هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد من را احضار کرده بود و وقتی رسیدم گفتند در حال نماز است و چون ساعت ۱۰ بود از این جمله تعجب کردم اما منتظر ماندم و ساعت بعدی درب اتاق را زدم گفتند جلسه دارند من هم پرسیدم مگر این اتاق درب دیگری دارد پاسخ دادند خیر بوی غذا هم فضا را پُر کرده بود و من گفتم بله جلسه با قاشق و چنگال دارند گفتند خیر و من واقعا عصبانی بودم درب اتاق را زدم تا حدسم درست بوده و در حال خوردن غذا هستند، بیخیال شدم و به طبقه پایین رفتم و با خود گفتم ساعت ۱۲ است و قطعا هنگام نماز است میتوانم وزیر را ببینم
پایین که رفتم از شخصی پرسیدم آقای وزیر الان در وزارتخانه است یا خیر به لحاظ امنیتی معذوریت داشتند که این سوال را پاسخ دهند و می گفتند چرا این سوال را میپرسید؟! گفتم آقا من از شهرستان آمدم و سوالی میپرسم و قصدی ندارم گفتند ما نمیدانیم و برو جای دیگری سوال بپرس.
همینطور که در حال پرسش بودم شخصی پاسخ داد که وزیر در وزارتخانه هستند و برای نماز پایین رفتند.
من سراغ نمازخانه را گرفتم که گفتند طبقه همکف است ولی شما حق ندارید به این سمت بروید.
همسرم نیز همراهم بود من گفتم میخواهم صحبت کنم و شما اصلا نباید صحبتی کنید و خودم میتوانم حرف بزنم .یادت نرود تو خودت دولتی هستی. من وزیر را قطعا امروز پیدا میکنم و شما حق حرف زدن از جانب من را ندارید.لطفا دخالت نکنید.
هنگامی که قصد پایین رفتن از پلهها و رفتن به سمت نمازخانه را داشتم یک آقای بلند قدی و حدود ۵۰ سال سن آمد، از وی پرسیدم ببخشید آقای وزیر تشریف دارند سکوت کرد و پاسخی نداد!
هرچه به فارسی از او میپرسیدم آقای وزیر هستند سکوت کرد؛ من یهو به لری خطاب به وی گفتم خدا وَ او سَرِت نَخو، نگاه کردم تا همان فرد در حال خندیدن است و از شدت خنده نمیتواند حرکت کند و همسرم گفت کار خوبی کردی؟! حالا تحویل بگیر. گفتم تو چرا دستپاچه شدی .گفت این آقا متوجه سخن شما شد، من گفتم خوب که شد. انگار ایشان لر هستند و آن فرد باخنده برگشت سمتم و احوال پرسی کرد و گفت شما اهل کجا هستید و متوجه شدم لر است اهل بختیاری. به قول خودش از مشاورین وزیر ارشاد بودند که به تازگی به پست و سِمت دیگری منتقل شده بودند و گفتم آقا شما حداقل جواب کوتاهی به سوالم میدادید!
وقتی در حال صحبت بودیم نگاه کردم دیدم گروهی از زیرزمین خارج شدند و متوجه شدم وزیر است از همان بالای پلهها سلام کردم و خیلی تعجب کرد من از همانجا شروع به صحبت کردم و گفتم همینجا میخواهم با شما صحبت کنم و جناب صفاری هرندی وزیر وقت بودند برخورد خوبی داشتند گفتند بفرمایید. وقتی خواستم صحبت کنم فرد بلندقد که ریش بَمبی داشت، اجازه نمیداد من وزیر را ببینم به لری به او گفتم کِه رَد وابو مِی سَرِت واریه و یک عمر نوبت شما تهرانیها بود یک بار یک شهرستانی قصد صحبت دارد.
گفتم آقای وزیر به ایشون بگید ساکت شود و وزیر گفت شما حرف نزنید بگذارید ایشان صحبت کند.
وزیر گفت: بفرما
گفتم: چندبار تا الان به اینجا آمدم، تقاضای وام میکنم به من نمیدهند و برای بعضی کلمات خیلی اذیتم میکنند و هر بار بهانهای میگیرند و ما شهرستانیها باید خود دفتری داشته باشیم که نیاز نباشد به اینجا بیائیم که مشاور جنابعالی به اتاق برای صرف غذا برود و صبح ساعت ۱۰ بگوید نماز میخوانم، به قول خودتون اگر پیرو حضرت علی باشد کار و رضایت مردم واجبتر از نماز است، چطور نفت و گاز ما خوب است؟! نفت ما جهانساز است اما جهان ما خودمان که دارندهی آن هستیم را سوزاند و ادامه دادم که ما همه چیز را
میفهمیم شما فکر میکنید هر کس از شهرستان میآید یک آدم سادهای است که نمیفهمد؟! در حالی که ما همه چیز را میفهمیم و تهران با نفت و گاز کهگیلویه و بویراحمد میچرخد چرا اینگونه تحقیرآمیز با ما رفتار میکنید؟! چرا اذیت میکنید؟!
وزیر خیلی با دقت گوش کرد و گفت کدام مشاور چنین برخوردی داشت؟! گفتم خودش دعوتم میکند بعد خودش این کار را میکند.
همان مشاور را پشت ستونی دیدم و بعد از این مکالمه آن مشاور را برکنار کرد.
وزیر دو نفر را صدا زد و خطاب به من گفت: اسم شما چیست من پاسخ دادم سیمین طاهری ،خطاب به افراد گفت شما کار سیمین طاهری را در این دو سه روز انجام دهید و نتیجه را مستقیم به خودم اعلام کنید.
خیلی با وزیر صحبت کردم و گفتم ما ملت آگاهی هستیم فقط پارتی نداریم از این به بعد آقای وزیر دیگر به اینجا نمیآیم گفت چرا نمیآیی؟ من منتظر نوشتههای بعدی تو هستم؛ باید نوشتههایت را ببینم گفتم نه در صورتی میآیم که خودتان قول دهید پارتی من باشید.
گفتگو: مریم پارسا
(این گفتگو در سال ۱۴۰۲ انجام گرفته است که مجدد بازنشر می شود)
.

.

نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.
-
این مرگ را نوشتن باید
امراله نصرالهی -
پارادوکسِ فنجان و فقر؛ آیا کافهها آخرین سنگرِ بقای روانی هستند؟
فرزاد صدری -
«افضل آرانپور»؛ ماشین گلزنی و مهاجم فراموش نشدنی فوتبال استان
سید ابوصالح دانشفر -
چرا از نوسازی مدیریت گریزانیم؟
ولی الله شجاع پوریان -
«هادی محقق»؛ سینما، تنهایی و جستوجوی معنا
سید نورمحمد حسینیسوق -
«چین و بازی دوگانه در بحران ایران و آمریکا؛ آیا منافع اقتصادی، پکن را با پرچم حقوق بینالملل وارد میدان خواهد کرد؟»
سید ابراهیم دادگر -
از حقخواهی مردم تا تراژدی غرور؛ بازخوانی یک سقوط در سیاست زاگرس
سید علی حمیدهکیش -
آقای بزرگواری؛ مطالبهگری زمانی معتبر است که کارنامه هم در معرض مطالبه باشد/ظرفیتهای کهگیلویه مغفول نیست؛ حلقه مفقوده، توانایی تبدیلِ ظرفیت به نتیجه است
شهرام مومن نسب -
جنگی که قرار نیست تمام شود؛ تاکتیک «چمنزنی» آمریکا و قمار ایران با تنگه هرمز!
سید ابراهیم دادگر -
مردی از زاگرس؛ از تبار آریوبرزن، در قامت یک مدیر ملی
محمدحکیم الهی
-
یلدا زیر تیغ گرانی/ سنتهایی که با افزایش قیمتها رنگ باخت
-
شریعتی: تلاش کردم صدای فرودستان و بیصدایان باشم/ تاریخ را با دید انتقادی و فارغ از نگاه ایدئولوژیکی بخوانید/ روایت وقایع ۱۹شهریور تا ۱۹ آبان گچساران/ فیلم
-
اختصاص 5 میلیارد برای تخریب و بازسازی ساختمان شهرداری دهدشت
-
وضعیت اسفناک جاده روستایی « امامزاده نورالدین(ع) » کهگیلویه/ وعده هایی که قرار نیست عملی شوند!/+فیلم
-
«پل چهارم بشار یاسوج» همچنان در پیچ و خم وعدهها
-
آفت پروانه سفید برگخوار درختان تنومند زاگرس را به زانو در میآورد / ابتلای ۶۰ هزار هکتار جنگلهای کهگیلویه به آفت
-
روایت کوتاه اَفتونیوز از زندگی پر مشقت مادر دهدشتی و دو فرزند معلولاش
-
حال و روز جنگل های زاگرس خوب نیست/ امکان زادآوری درختان آن را به صفر رسیده است/قُرق بانی منطقی نیست
-
حمله ملخ ها به روستای« جلاله» / ماجرا چیست؟
-
خانههای دولتی دهدشت در قُرق یک لیست ۳۰ نفره/ راه و شهرسازی کهگیلویه آییننامه تخلیه منازل سازمانی را مطالعه کند
نظرات ارسالی 0 نظر
شما اولین نظر دهنده باشید!